خرید بک لینک

از کوهنوردی های من

توچال.

خیلی صمیمی و عادی با من رفتار کرد.

معمولی بود.

جز ان قسمتی که دیدم تو صف : تله سیژ" هستم و کی فکرشو می کرد به این تجربه ی بکر و ناب دعوتم کند.

تا به خودم امدم دیدم در عرض جند ثانیه سوار صندلی شدم و باید کوله پشتی را از جلو می نداختم و می نشستم روی صندلی متحرک!

خب تا بحال این را تجربه شو نداشتم.

ناگهان دیدم بین زمین اسمون معلق و در حرکتم. بدون کوچکترین دیوار یا حفاظ . جز یک میله نازک که جلوی دستم بود که می ترسیدم بهش دست بزنم

تهران ریز بود و دور. شالمو دراوردم کلاه گذاشتم.

موهام رها در نزدیکی ابی اسمون.

همش بالا رو و کوهها ر خیره شده بودم نگاه می کردم موبایل دراوردم عکس گرفتم. تا اینکه ناگهان! چشمم به زمین افتاد. ادرنالین! ترس و مثل باد تنها خودمو دیدم!

می دیدم که تله سی ها مردمی از کنارم رد می شدن و خودشون گروهی چسبیده بودن به میله و بهم می گفتن چقدر شجاع و نترس...

با خودم میگفتم چی میگن اینا...!

اخه به هیج جا وصل نبودم. تنها سوار شده بودم و راحت بیخیال عکس می گرفتم!

چشمم که به ارتفاع افتاد تصمیم گرفتم بازم خونسرد باشم ولی نشد ترسیدم یکمی!

در راه طولانی! به تغییرات فکر کردم. چقدر زندگی همه ما هر سال تغییر کرده. خونواده خودم همه.

همه ش هم خوب و بهتر شدن بود. فهمیدم غصه خوردن و فکر و خیال بی هودس. خودش بلده کارشو.

از توچال هیجان انگیز تله سی هم خدافظی کردم.

حرفی نداشت باهام جز اینکه با یک سگ اونجا دوست شدم و شیرینی هامو بهش دادم.

برای یک نقد و کپشن تا الان بیدار بودم

فقط نوشتن میتونه غرقم کنه

برچسب: نویسنده: سینا قربانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:33

صفحه بندی