چند روز خونه بودم. هر از گاهی هم گریه کردم.
یه روز رفتم تا سر کوچه سوپر مارکت خرید کنم...اینترنتی هم نمیشد تکمیل بود.
یک ساعتی بیرون بودم. مردم اکثرا بی ماسک بودن. دستکش داشتن.
خلاصه موقع برگشتن هوای تهران از بس سنگین بود وسط کوچه تنگی نفس گرفتم.
حسی که هیچ وقت نداشتم.
به زور رسیدم خونه. افتادم رو مبل سه ساعت. شب تعریق شدید و لرز. زندگی اینقدر سخت و با زحمت و با تلاش های بی وقفه بگذره و اینقدر معمولی تموم شه؟! نمیشه!
وصیت نامه نوشتم یک صفحه. که الان فکر می کنم باید جور دیگه فکر کنم. تقصیر محبت بیش از خدمه که همیشه به خودم اسیب می زنه و از مخبتم اطرافیان سو استفاده می کنن..
صبح شد. دیدم بیدار شدم بعد از دو ساعت خواب
و بهتر بودم ولی انگار هزاران کیلومتر دویده بودم
به مامان پیام دادم گفتم سر بسته.
تمام دل خوشیم این بود که بعد از امتحانات و درسا و همایشای سنگین یه سفر برم...
نسرین از راه دور بهم پیام داد بدون اینکه جیزی بگم حالمو پرسید. انگار بهش الهام شده بود.
دو روز چیزی به اون صورت نتونستم بخورم .
بهتر شد تعریق و لرز. تا عصر دوباره شروع شد. سرم گیج می رفت نمی تونستم پاشم برم بیمارستان.از طرفی الودگی اونجا...
ساعت یک شب مامان بعد از چند ساعت پیام رو خوند. بهم زنگ زد.
بدون هماهنگی با من زنگ زده بود امبولانس تهران شماره مو داده بود.
منم حالم بهتر شده بود پاشده بودم سوپ پخته بودم. ولی تصمیم گرفتم بیاد چک کنه .
اومد فشارمو گرفت. فشار خیلی بالا بود. من همیشه فشارم پایینه .چرا بالا بود. علایم سرماخوردگی هم اصلا نداشتم هیجی. فقط فشار بالا.
خلاصه قرص داد... گفت باید بیای بریم بیمارستان نوار قلب بگیری
منم گفتم تنهام.. بیمارستانم نمیام.
درمانگاه تمیز اگه هست... خارج از کارش اقای مهربون پرستار با امبولانس رسوندم درمونگاه و رفت.
من حالم خوب شده بود با قرص فشارم تنظیم شده بود...تب هم نداشتم خواستم کیت زدن.
بعدا می گم فشار بالا واسه چی بود.
رفتم نوار قبم خوب بود خداروشکر و تقویتی زدم و برگشتم خونه.ساعت 4 و نیم صب
تا صبح دوباره خونه ضدعفونی می کردم.
تا امروز فکر میکنم چرا فشارم بالا بود و باعث تپش و تعریق زیاد شده بود
بخاطر اینکه دو هفته س سبک غذایی مو تغییر دادم و گرمی جات زیاد و سیاه دونه و زنجبیل و ...نمک دریا می خوردم. که بیشتر از همیشه سیستم ایمنی بدن بالا ببرم... اینو هیج جا نگفتن که ممکنه فشار بره بالا و اسیب برسونه خدای نکرده. فقط گفتن گرمیانه بخورید!
در صورتی که هفته ای باید دو سه بار بخورم.
خلاصه خوب شد مامان زنگ زده بود به اورژانس وگرنه من تا الان نمیدونستم چمه.
مواد ضد عفونی وایتکس هم گازش خیلی برای تنفس بده و باید خیلی کم مصرف کرد
ادمهای ناب زندگی.کسانی که تو مشکلات کنارتن. نگرانتن. کمکت می کنن. اینا رو باید تو قلب قاب گرفت. تعدادشونم خیلی کمه. تو شادی همه هستن تو مشکلات فقط کسانی تو براشون ارزش داری هستن. حالا با کمک اگه نزدیک باشن به هر طریقی. با احوالپرسی قلبی. با دلنگرانی خیرخواهت باشن.
نه مثلا برای گذراندن وقت خودشون و دل خودشون بهت پیام بدن!
فریده که همیشه بهم پیام میده و دلسوزه. نسرین عزیزم که بارها قلب نورانیشو دیدم .
مامان هم گفت بهم الهام شده بود زنگ بزنم ساعت یک شب اورژانس.همش کار خدا بود.
دوستای عزیزم عکاس که خبر می گیرن ولی زیاد جزیات زندگی نگفتم نمیشه. با این وجود چقدر مهربان متین و خیرخواه
صبحم پرستار پیام داده حالتون خوبه؟..
یعنی ادمای خاص زندگی که خدا به موقش برات می فرسته.
بزرگ ترین داشته ی من. خدا.
اینهمه سرش داد زدم ناله کردم بهتر خواستم...
خودش ادمای ناشناس نورانی خیرخواه به وقتش فرستاده تو زندگیم.
هیج وقت تنهام نداشته. گفته تو برو جلو حرکت کن شروع کن. اونی که باید باشه زودتر هست زودتر قرارش دادم که بیاد که کارت درست بشه .
خب تنهایی سخته وقتی ساعت 3/5 شب از درمونگاه میرم داروخانه دارو بگیرم با حال نیمه خوب...
حق دارم بهش بگم اینو به من نده. یه جور دیگه باش .ادم خسته میشه.
فکر می کنم همینه برای هر کسی سختی ها یه جوری..
وقتی تو امنیت کامل میرم پیاده تا داروخونه نزدیک درمانگاه . اینو خواسته برام
ولی من از بزرگیش و مهربونیش بیشتر می خوام .
چیزای جدیدی تازگیا می بینم مثل محبت ادمای معمولی که باید بهشون توجه کنم چقدر ساده و خالص ان.
مدل حرف زدنم و خواستنم هم تغییر کرده با خدا .
فکر می کردم چقدر تنهام ولی می بینم نه به موقع هستن گلچین های زندگیم.
خوبه که بقیه هم شناخته میشن کنارشون..
ولی من سبکمو عوض نمیکنم براساس رفتار ادما . تا اسیب نزدن . مهربان همیشه.
مرسی خدای قلبم مرسی مامان نسرین فریده عکاس پرستار
هنوز باید با خدا حرف بزنم.
برچسب:
نویسنده: سینا قربانی