اون عاشق ما هست
دلش برامون خیلی خیلی تنگ شده
ما تعیین می کردیم ما دستور میدادیم بدون اینکه بدونیم جایگاهمون چیه
و فقط ازش می خواستیم و بدون اینکه کوچکترین کارایی که ازمون خواسته
انجام بدیم.یا سهل انگاری می کردیم .
خوب دلش خیلی خیلی تنگ بود . کسی صداش نمیزد جز در مواقع خاص و دایم غر هم می زدیم.
اصلا به گذشته و حال نگاه نمی کردیم.اصلا به خودمون با ادمای پایین تر از
خودمون نگاه نمی کردیم و شکر نمی کردیم.
دل ما کوچیک شده بود. دل بزرگ و صاف نبودیم. نمیدیدیم.
غذا می خوردیم. سالم بودیم. امن بودیم. از همه چیز راحت استفاده
می کردیم مثل هوا. اب. طبیعت و جمعیت... ولی اینا اینقدر هر روزه بود که هیچ وقت ندیدیم.
ما ماشینی و صنعتی شده بودیم دنبال درجه های دو سه چهار بودیم.
خب جامعه هم مارو هل میداد و می برد. زیاده خواه بودیم از همه.
حتا از پدر مادر و اطرافیان و انتظاراتون بالا رفته بود.
اون دلش تنگ شده بود. اولیه های زندگی رو با احتیاط گفت بهتون میدم.
درجات دیگه رو تعطیل کنید.
بعضیا دیگه خیلی خیلی زیاده خواه شده بودن. بیرحم شده بودن.
افسار گسیخته و گستاخ شده بودن.
بعضیام داشته های معمولی شونو هم نمی دیدن...
قیمت سرسام اور خونه ها....
تا ماشین های گرون و تا پروازهای گرون و تا میوه های گرون و....
همشو ممنوع کرد توجه مارو برد سمت اولیه های زندگی. و درونیات.
داریم چکار می کنیم. هنوزم بعضیا درک نکردن و احتکار می کنن..
اون خواست خیلیا به خودشون به اصل شون بر گردن. کم بخوان و یا ببینن.
انسان باشن. دلسوز باشن. رحم داشته باشن. می تونست بدتر باشه
ولی نکرد. دلش برای ما تنگ شده بود.
تا الان چند وقته به کسی نگفتی دوستت دارم؟ ادما ماشینی شدن .
بعضی حس های زیبا کلا استفاده نمیشن و الوده شدن. مثل انسانیت. دوست داشتن بی توقع و کمکرسانی بی دریغ.
انسان فقط شکلش مثل ادم شده و خصوصیات خوب خیلی دور شدن
خیلی درداوره که هنوزم ادم اینا رو تو کل دنیا با این مشکل بزرگ که کار خدا بود رو ببینه و نفهمه...
.
خدای قلبم بهم رضایت قلبی از انچه برام خواستی بده
تنها نیروی معجزه گر و ویرانگر از نوع افرینندگی عشق هست که می تونه درمانگر و امید به زندگی و حرکت باشه.
الان با برگشت به شرایط اولیه ی زندگی ، شاید باید ساده تر به مسایل به ادم ها نگاه کنیم.
نگاه کنیم به اونهایی که اولیه ها رو دارن مثل اخلاق و انسانیت و شعور و
معتمد و ...ولی سومی چهارمی رو کمتر دارن ولی تلاشگر و با عرضه هستن..
خدایا به قلبم بیا
خدایا عشق و محبت و امید ببار
برای عطر این کاغذ خواستم بنویسم :
ممنونم ازت بابا که منو مدرسه فرستادی
از وقتی ابتدایی بودم... که الان تونستم تا دکترا بخونم .
من همون بچه مدرسه ایه توام . نه بیشتر
برچسب:
نویسنده: سینا قربانی