کارهام مونده . بعد از امتحانات دو تا کار عملی مونده که باید تحویل بدم.
دلم یه زمان طولانیه خالی از سکنه می خواد که بیام هزار صفحه یک نفس بنویسم.
امروز رفتم به خیابونی که تابحال صدام نزده بود.
ورشو. چقدر زیبا بود. نبض داشت.
رفتم همایش تجلیل از موسس ایرانشناسی در ایتالیا، به اسم اسکارچیا،
که کارهای فوق العاده ای با قلب و عشق انجام داده بود...عاشق فرهنگ و هنر غنی ایران بود.
خوب طولانیه این. موضوعو می نویسم فقط.
باید یک مقاله بنویسم و طرح نامه.
خدایا شکرت که مثل برق و بارون امتحانام تموم شد نمیدونم چطوری تونستم با این وضعیت نیمه امید با قدرت و اراده قویم سپریش کنم...
صداهای جدیدی می شنوم.
کسی اسممو صدا زد و نوشت.
صداهایی از جنس شاملو
قهوه. و غم های از حقیقت.
بذار شعر بمونیم.
شعر های پراکنده از شاعرای ناشناس
روی تابلوی خونت ننویس مرا تو بی سببی نیستی..
من ترک کردم.
اینها برام آشناست.
همه جا پیدا میشن.
گاهی تو پیاده رو.
گاهی تو کتابای علمی.
گاهی تو اسباب کشی.
می بینی چقدر این پیدا شدن ها به هم ریخته است؟؟
ثبات نداره
یجای خاصی نیست
به همین بهم ریختگی هم بهم میریزه.
باز دلم به خودم می سوزه که چرا. و از لحظه نمیتونم خوش طعم لذت ببرم.
هزاران نفر از هزاران جای جهان در نقاط مختلف جهان بارها و بارها
اسمم رو رو پلاک خونشون رو ذهنشون نوشتن.
و هزاران بار من می دونستم که اینها حداقل خطوط موازی با من نیستن
گرچه حس های قشنگ
گرچه جدید
گرچه ترانه هایی خاص
.
بعد فکر میکنم تا کی جوان و زیبا هستم
تا کی تنها هستم
تا کی خوش زبان هستم
و باز غمگین می شم.
اینبار از کوچک زیباست...
فکر میکنم زندگی هر کسی یه جوره.
بیشترش اگه براش نیست
کاش تو فکرش هم نیاد
کاش ندونه
و احمق باشه.
واقعا احمق بودن نعمت بزرگیه
برای شاد زیستن.
برچسب:
نویسنده: سینا قربانی