خرید بک لینک

عشق جاریست. مهربانی جاریست. ما کاری مهم تر از این نداریم که به اطرافمون محیطمون آدمای ناشناس و شناس عشق و مهربونی بدیم.

فکرشو بکن اگه هر کس به اطرافیانش هر جایی که هست محبت کنه. شده با یک لبخند. دنیا پر میشه از مهربونی و انرژی مثبت جریان پیدا میکنه. حتما نباید ادمارو بشناسیم

مثل وقتی که روی صندلی مترو نشستم و فقط چند دقیقه میشینم و بعد بلند میشم که یکنفر دیگه بشینه بدون اینکه هنوز رسیده باشم. .. بار وسایل سنگین کسی رو ازش می گیرم چند قدم براش میبرم ...دوتا از میوه هایی که خریدم رو به پیرمردی که کنار خیابون نشسته میدم...

اطرافتونو با مهربونی لبریز از عشق و نور کنین. با کارهای کوچیک. نبض عشق در شهر و کشور و جهان زنده میشه اگه هر کسی هر روز یک کار کوچیکه محبت امیز انجام بده. هم زیستی قشنگ تر میشه.

با غریبه ها حرف بزن.

بی محابا عشق بده.

مثل وقتی که میبینم یک خانومی برای خرید لباس داخل فروشگاهه و میرم کنارش و نظرش رو

تایید میکنم برای زیبایی لباس..

میخواد برای دخترش بخره... چون تنها اومده بجای دخترش من پرو میکنم. بعد بهش میگم اینجا گرونه و جای ارزون تر بهش معرفی میکنم.

باهاش میرم چند متر اون طرف تر و بهش نشون میدم کجا...

و وقتی میبینم چند ساعت گذشته و با همیم بدون اینکه اسم همو بدونیم یا بدونیم ساعت چنده...

انرژی های دیگه ی عشق با ما هم مسیر میشن. چقدر میخندیم .لباسای دستفروشارو میبینیم و من مثل یک مدل برای اونها پرو میکنم که برای دخترشون بخرن...

من بازیهای جریان سازی عشق رو میدونم.

همیشه غافل گیرم میکنه و من باید با همه قلبم انجام بدم.

زیبایی پر مهر رو تو چشمای خسته ی زنی دیدم که که می خواست برای دخترش که هم سن و سال من بود خرید کنه..

من از ته قلبش محبت و نگاه پر مهر کشیدم بیرون. اون هم از محبت من لبریز شد...اینقدر صمیمی رفتار کردم که دستفروشا و بقیه فکر میکردن مادرمه...

گفتم از یک فروشگاه اوردمشون و الان اشنا شدیم...

چه هیجان انگیز بود

با دستفروشا حرف زدیم خندیدیم . گفتن ما لریم. گفتم لرها انسان های خیلی خوبی هستن. انرژی محبت جریان داشت.

(بعدا باید درباره اقوام و لهجه های مختلف بنویسم و این خودبرتربینی بعضی افراد که به

فرضیه ی من، ریشه در نژاد پرستی داره)

از دستفروشا اسمشون پرسیدم باعث لبخنده اونا بودم. مثل همیشه عاشق اینم که تا حد ممکن متواضعانه و خاکی رفتار کنم.

(هر چی انرژی خوبه باید داد تا گرفت. از هر کسی فارغ از تحصیلات تمکن مالی و زیبایی ...

اینا صورت قضیه است.

البته که همه ی ادما زیبا هستن قبلا هم گفتم.

هر کسی یه چیزی بخصوص داره که دیگری نداره...

یک فقیر یا ناتوان میتونه وجود منو با لبخندش پر از عشق کنه...همه ما تیکه هایی از وجود خدا هستیم . مثل پازل.. برتری وجود نداره...)

یک خانوم مسن دیگه هم به ما ملحق شد و از زمین و زمان و گذشته و شادی ها حرف زد. از کلمات محبت امیز استفاده کردم. چقدر خوشحال بودن...

بدون اینکه همو بشناسیم ، این من بودم که این جریان سازی محبت رو راه انداخته بودم و تجریش در احساس من موج میزد. تجریشه عاشق و مهربان در ساعت ظهر پاییزی.

حالا از دو نفر(من و خانوم در فروشگاه) شده بودیم 6/7 نفر ...

معجزه جریان محبت و عشق و کلمات اعجاب انگیز ...

به دوستای ناشناسم گفتم بخاطر وجود شما این لباس قرمز عاشق رو از دستفروشای بامحبت میخرم.

یعنی به یاد شما و این هدیه شماست برای من...

با مادر خیابان تجریش در خیال دیگران، خدافظی کردم و بوسیدمش.

با یکنفر دیگه هم رفتیم یک پاساژ و چند دقیقه گشتیم حرف زدیم..

برگشتم خونه با قلب هایی که همراه من بود.

با لبخندهایی که به بقیه هدیه داده بودم و ازشون گرفته بودم.

هر روز هر روز حداقل یک نفرو خوشحال کن.

تو جریان ساز عشق و محبت باش.

باران که شدی مپرس این خانه ی کیست...

برچسب: نویسنده: سینا قربانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:33

صفحه بندی