از اون برنامه هایی که زمان بدون سوال از تو و برنامه ها و فکرت خودش برات میریزه اصلا اجازه کنسل کردن بهت نمیده.
تورو تو راهش قرار میده و تا به خودت میای می بینی چاره ای نداری جز اجراش.
ساعت 12:50 از لحظه های ساخته شده در مه استفاده کردی.
از شهاب های اسمون شب که همیشه نیستن و گاهی به ندرت پیدا مشین و تو قایمش کرده بودی تو کوله پشتیت تا امروز ساعت 12:50 ظهر به سمت اسمون من پرتاب کنی.
مثل یک ادم کاردان در اوایل پاییز رفتار کردی.
چقدر سنجیده و ماهیگیر!
خب من اکثر این بازی ها رو بلدم. قبلا به کاردانی و باهوش بودنت پی برده بودم.
حواسم هست کی کجا از نکته های خاص اخلاقیش استفاده میکنه .
بدون اینکه بدونم زمانه برنامه ریخت.
از ساعت ظهر تا شب همه ی غم های دنیا ریخت تو دلم. به تنهاییم و معصومیت تنهاییم فکر کردم که چرا.
هزارتا قصه چیدم. و هزارتا چرا. مثل اینکه خدا فعلا ها برای من حرف جدیدی برای این بخش از زندگیم نداره.
قبول کردم. گفتم فقط همینو بهم داده نه اون چیزی که من می خوام.
پس کاش این خواستن رو هم از فکرو ذهنم حذف کنه وقتی هنوز بارها دیدم که تو روابط برام اونچه که می خوامو برنامه نریخته.
تصمیم گرفتم از حجم این فکر خودمو نجات بدم در اخرای شب.
این فکر که چرا ایده ال خواسته های من نیستن
این برنامه های یهویی و روابط و زندگی ادما که میان تو کوچه های من و راه میرن.
تصمیم گرفتم من در حاشیه قرارشون بدم حالا که طبق خواسته من نشدن.
به خودم گفتم هر چیزی رو یکبار میشه امتحان کرد.
باید فقط از کوهها لذت ببرم. از مسیر.
از توچال در 7 صبح فردا تا نمیدونم.
برچسب:
نویسنده: سینا قربانی