من اونجا بودم. در فیلم. امروز بخشی از فکرمو پر کرد.
باعث شد بهش فکر کنم و خودمو تو اون شرایط ببینم.
چندبار باید ببینمش و از جهات مختلف ببینم کجام. چی دارم.
فیلم فوق العاده 1946 .
چرا اون موقع اینقد واقعی می نوشتن و واقعی تر
بازی می کردن.
ایرج جنتی عطایی بهترین ترانه سرای دنیا در دل این شب داره میخونه:
مرا به خانه ام ببر.که عشق در میانه نیست. مرا به خانه ام ببر.
اگرچه خانه خانه نیست.
شب اشیانه/ شب زده/چکاوک شکسته پر/ رسیده ام به ناکجا/مرا به خا نه ام ببر.
کسی به یاد عشق نیست. کسی به فکر ما شدن.مرا به خانه ام ببر .
که شهر شهر یار نیست.
قرار بود زود بخوابم و تمرینش کنم. نشد که نشد. عاشق شبم. چیزایی که تو شب
هست تو روز نیست. روز با ادم حرف نمی زنه. کاش فقط شب بود.
شایدم شب کناره روزه که رنگ پیدا میکنه.
زیر بارون رفتم پیاده روی
پاهام یخ زد.
هنوزم سردشه.
روزهای جدید در راهه با آوازهای خاص خودشون.
کلاسای درسم.
درس برای من فقط درس نیست.
هزارتا حرف دیگه باید باهام بزنه
از جنس من باشه
از ترانش خوشم بیاد.
لاک ناخن هامو باید پاک کنم که هوای زمستونی بخورن.
طلایه داره داریوش میخونه.
مخصوص منه
و موهای مشکیه بلند بازم
برچسب:
نویسنده: سینا قربانی