دفتر نارنجی مو که نامه هامو به خدا توش می نوشتم اوردم گذاشتمش روی میز تا با
کاغذ های سفیدش حرف خصوصی بزنم.
هیچ جا مثل کاغذها امن نیست.
خودتی و خودت و کسی نیست که نظارت داشته باشه.
میخوام هزارتا انتقاد بنویسم. از زندگی . در دهان ساکت کاغذها.
اینجام صد البته می نویسم. ولی دلم یهویی تنگ کاغذ ها شد.
یادمه از دوران اول راهنمایی هزارتا دفتر یادداشت داشتم. گنجینه اسرار من بودن.
دفتر آبی. یادش بخیر.
رفتم بیرون تو شلوغی ادم ها و تنهاییم هزار برابر شد. حتا با یک نفر از ان شلوغ ها حرف یا نگاه مشترک نداشتم.
بعد از خرید لبو به خاطر رنگ واقعیش و چیزای دیگه برگشتم خونه.
در کوچه ی بزرگمان که انگار تابحال شعری در آن خوانده نشده و کسی آنجا عاشق
کسی نشده ، به این فکر کردم که به چه چیزی باید بیشتر فکر کنم و دربارش
برنامه ریزی کنم.
تنهایی بلند حرف زد. گفت من. بعد جوابم را دادم که این خودم هستم که آگاهانه
بعضی از ادم های زندگی مو حذف یا کم رنگ کردم. بعد فکر کردم که میشه دوباره
این مهره هارو تو بازی زتدگی اورد و حرکتشون داد ولی برای ارامش داشتن فقط به
حضور داشتن و پر بودن باید فکر کنم نه چیزای دیگه.
این در حد یک موضوع فعلا ماند.
زندگی از همه چیز خالی است.
برای من سخته کسی را ذوست داشته باشم درصورتی که انها فقط ممکن است
پیوند خونی بامن داشته باشند و خیلی عادی همه ات را نخواهند و فقط بخشی از تو
را آن هم بخاطر پربودن زندگی شان بخواهند.
من چرا نمیتونم اینجوری باشم؟؟؟
زندگی خالی است. تا مهره ها را دوباره بچینم.
باید انتظارمو از همه به صفر برسونم حتا وقتی قلبم برای دیدنشان می تپد.
از برزخ نوشتم. در دل شب.
برچسب:
نویسنده: سینا قربانی